|
وووااای که چقد دلم واسه اینجا تنگ شده
یه چیزایی یا یه کسایی هستن که ادم هر چی دست و پا بزنه واسه فراموش کردنشون یا گذشتن ازشون هیچ فایده ای نداره به قول یه نفر مثل اینه که بخوای یه توپ پلاستیکیو تو اب خفه کنه هرکاری کنی موفق نمیشی و فقط خودتو اشفته تر کردی به هر حال خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود دلم می خواد باز بیام اما.... مطمین نیستم هیچ چی مثل قبل نیست.نمی گم کاش بود یا کاش نبود فقط میگم نیست.... چه زود همه روزا خاطره می شن........ خوب و بد.تلخ و شیرین......... نمی دونم طلوع فردا رو ببینم یا غروب دیروزو..... فقط می دونم هستم........ پس بهتره زندگی کنم...هر چند زندگی کردنو فراموش کردم + تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 | ساعت23:42 | نويسنده مریم
درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه میپیچد صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه میخندم برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم تو بودی اسمان من، غمت همسایه ی قلبم ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد قسم بر سوز پنهانم تورا دیگر نمیخواهم که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم در ان غمگین غروب سرد تو از قلبم سفر کردی نگاهم در افقها مرد و من افسوس میخوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ولی ایکاش می مردم برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم
+ تاريخ جمعه 3 مهر1388 | ساعت23:52 | نويسنده مریم
+ تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 | ساعت2:1 | نويسنده مریم
گفتم: تو شيرين مني... گفتا: تو فرهادي مگر؟... گفتم: خرابت مي شوم... گفتا: تو آبادي مگر؟... گفتم: ندادي دل به من... گفتا:تو جان دادي مگر؟... گفتم: ز كويت مي روم... گفتا: تو آزادي مگر؟... گفتم: فراموشم نكن... گفتا: تو در يادي مگر؟ + تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 | ساعت1:34 | نويسنده مریم
من خود به خوبی میدانم روزی خواهم رفت ........ روزی از این دنیا پر خواهم کشید ........ روزی مردمان شهر از من دست خواهند کشید ........ من خود به چشم خود میبینم ........... روز جدایی را ....... و غم وصال را در چشمان مادر من خود به چشم خود تر بودن گونه ی دوست را می بینم...
روزی خواهد رسید که آسمان برای همیشه آبی خواهد شد ........ روزی خواهد رسید که تمام اسمانی ها به یگانه مامن خود خواهند رسید ..... و من آن روز را می بینم ..... + تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 | ساعت2:43 | نويسنده مریم
نه! نه! نه !اين هزارمين مرتبه گفتم نه! ديگر توان نمانده: توانا يی در بند بند وجود من از بين رفته است! شب با تمام وحشت خود به خواب رفته و در تمام اين شب تاريک تاريک چون تفاهم من و تو انسان افسانه ی مکرر انده و رنج را تکرار می کند گفتی اميدهاست در نا اميد بودن من! اما اين ابر تيره را نم بارن نبود و نيست! انسان به جای آب هرم سوخته می نوشد گل های نو شکفته اين لاله های سرخ؛ گل نيست خون رسته ز خاک است باور کن اعتماد از قلبهای کال بار رحيل بسته و مهربانی را خشم و تنفر افزون از ياد برده باور نمی کنی !؟! که حس يک عاطفه در سينه مرده است !!!!!!!!!+ تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 | ساعت1:53 | نويسنده مریم
|
عناوين مطال گذشته ايميل برگ نخست آرشیو آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 موضوعات لینک ها تلخ666 کلبه ی خلوت(چشم انتظار) ؟؟2علامت سوال بزرگترین مرجع دانلود فارسی دستنوشته های علیرضا دقیقی تمام نا تمام من با تو تمام می شود*** king of download علی و سروش ترانه ها تبسم غریبه آشنا سفارش طراحی قالب وبلاگ اشعار عاشقانه مهندسی install manager جومانجی asheghaneh طراح قالب |